لیا لور یک ماه دیگر از دانشگاه فارغ التحصیل می شود ، اما در بلاتکلیفی به سر می برد: هنوز نمی داند می خواهد چه کار کند. بخشی از او وجود دارد که می خواهد قبل از شروع به کار ، سفر کند و زندگی مفرحی داشته باشد. او از پروفسور نظر قدرتمندی می پرسد و او به او می گوید که نگران این موضوع نباش ، فقط وقتش را بگیر و او سرانجام به آن پی می برد. او از موهای طلایی شیرین می پرسد اگر آسمان محدودیت بود روز بعد چه می کرد ، اما من فکر نمی کنم او آماده بود وقتی به او می گفت که معلم مورد علاقه خود را قبل از فارغ التحصیلی لعنتی می کند. هیچ چیز مانند پریدن با دو پا وجود ندارد ، به خصوص وقتی که شامل یک مو بور وحشی ، یک دیک سخت و کالج قدیمی است.