لوی یک ایمیل از یکی از متحدان شان دریافت کرد. نام او بنفشه بود و این نوزاد می خواست در زمان خاصی با یک معلم خاص ملاقات کند ، اما اطلاعات دیگری در مورد او نداشتیم. لوی دست به دامان شد تا مطمئن شود این خانم فردی است که می خواهیم با او ملاقات کنیم. ما یک زن و شوهر دختر را بیرون آوردیم ، اما وقتی این پیاز اسرارآمیز وارد واگن قطار ما شد ، مانند چمدان های ناخواسته ما را کنار زدند. ما به او چشم دوختیم و او به ما چشم دوخت. سپس ویولت آمد و یخ را شکست. او می خواست سوار قطار شود و کاملا روشن شد. وایولت یک شخص دوست داشتنی بود و کسی را که در اطراف بود فریب نداد. همه به جز یک نفر باید با برخی از انواع متقاعد می شدند که ماشین را ترک کنند. به محض اینکه تنها بودیم ، ویولت خم شد و لوی به کابوس او برخورد کرد. بسیار شگفت انگیز بود که چگونه آن دو نفر همانجا در قطار به آنجا رفتند.