Levi و pauly در روزهای مرخصی خود در حال سفر بودند و همسایه خود ، ساشا را مشاهده کردند. این بچه در ماه های متمادی با همسر و بچه اش جابجا شد و علاقه شکارچی مادر را برانگیخته بود ، اما آن پسر هنوز به درستی با او آشنا نشده بود. لوی تصمیم گرفت همسایه مناسبی باشد و خود را معرفی کند ، اما به همین ترتیب برای تهیه یک قطعه از آن wazoo برنامه ریزی کرد. خیلی طول نکشید چون ساشا اخیراً از ازدواجش خسته شده بود. او دعوت را متوقف کرد و در محل اقامت ایستاد و با لوی دوربین عکاسی را انجام داد. مدت کوتاهی پس از رسیدن به خانه ، ضربه به در از ساشا لباس بسیار اغوا کننده بود. آنها به سرعت وارد اتاق نشیمن شدند و تعداد بیشتری راحت شدند. ساشا توضیح داد که سورپرایز داشت. او یک اسباب بازی را نشان داد و شروع به خودارضایی کرد. الاغ غلیظ و خوشمزه و کتهای ضخیم او بیشتر از آن بود که بتواند لوی دریافت کند تا شیرجه بزند و پای خز قطره ای برهنه اش را بخورد. ساشا نشان داد که هنوز می داند چگونه کار کند و به لوی زمان مهمی داد تا او روی صورتش منفجر شود.