من و لوی در حال قایقرانی هستیم و در مورد این دوست عزیز او صحبت می کنیم. این چاب می گوید که او ازدواج کرده و در انگلستان در شهر است. بنابراین ، ما به محل اقامت می رویم و در آنجا او با بیکینی نارنجی داغ دودی دارد. با بالا رفتن پی می بریم که او با همسرش در حال تماس تلفنی است! لوی شروع به درگیری با او می کند و غذای او را بیرون می خورد. در همین حال ، او به شدت سعی می کند ناله نکند. او سرانجام تلفن را قطع کرد و او را به من استفانی مورتتی معرفی کردند. او چه قطعه ارزشمندی از سوراخ الاغ است. سپس لوی او را به داخل تخته چوب می برد و بدون این کت و شلوار می لنگد و تمام صورت و گونی های شیر را از روی صورت بار می کند.